مرد موسیقی، نواگر صلح
یادداشتی درباره دانیل بارن بوئم (Daniel Barenboim ) که در نشریه ی اینترنتی چکاوک به روز شده.
امیدوارم مطالعه کنید و نظرتون رو برام بگذاید.
موسیقی کلاسیک
یادداشتی درباره دانیل بارن بوئم (Daniel Barenboim ) که در نشریه ی اینترنتی چکاوک به روز شده.
امیدوارم مطالعه کنید و نظرتون رو برام بگذاید.
لاتراوياتا(La traviata ) اثر جاودان جـــوزپه وِردي(Giuseppe Verdi ) به عنوان يكي از پر طرفدار ترين اپراهاي تاريخ، همه ساله در جاي جاي جهان به روي صحنه ميرود. ليبرتو اين اپرا توسط فرانچسكو ماريا پياوه (Francesco Maria Piave ) دوست و همكار وِردي از روي رمان مادام كاميليا اثر الكساندر دوما پسر (Alexandre Dumas, fils) اقتباس شده است.
قصه ي اپرا روايت عشق سودايي ِ فاحشه اي بنام ويولتا (Violetta ) به جواني فرانسوي و از خانواده اي خوب بنام آلفردو(Alfredo) ست.آن دو در خانه اي كوچك و ييلاقي شاد و شاعرانه زندگي ميكنند تا اين كه ژرمون، پدر آلفردو به دخالت در كارشان مي پردازد. ويولتا را نمي پذيرد و از انجا كه او زني بدنام است، ترس از آن دارد كه اين رابطه ي عاشقانه شهرت و آينده ي پسرش را تباه كند. از اين رو به التماس از ويولتا ميخواهد كه به خاطر خود آلفردو هم كه شده، دست از او بردارد. ويولتا مي پذيرد و موفقيت معشوق خود را به كاميابي خويش ترجيح مي دهد و دوباره به زندگي قبلي خود باز ميگردد. زندگي پر از مهماني و خوشگذراني و خنده هاي هرزه. بعدها آلفردو در مهماني اي با ويولتا روبرو مي شود، بي خبر از موضوع و رنجه از اينكه ويولتا او را ترك كرده در حضور همه به وي توهين ميكند. تا انجا كه ويولتا از حال مي رود. از آن پس عمر روزهاي به ظاهر خوش و درخشانش پايان مي پذيرد. اكنون ديگر بيمار و دل شكسته و تنهاست. آلفردو كم كم از موضوع خبر دار مي شود و پشيمان از كرده ي خويش به معشوقه ي خود باز ميگردد اما چه سود كه ديگر ويولتا مسلول در بستر مرگ است و بالاخره در آغوش آلفردوي نادم جان مي سپارد.
الكساندر دوما قصه ي رمانش را بر اساس زندگي واقعي يك زن در پاريس نوشته است. قصه اي جذاب و پر احساس كه مخاطب را با خود همراه مي كند.

مي توان گفت لاتراوياتا در دوران بلوغ آهنگسازي وردي ساخته شده است. پس از موفقيت اپراهايي مثل نابوكو، ارناني، مكبث، ريگولتو و ايل تراواتور وردي به عنوان اپرا نويسي قهار در تمام ايتاليا و اروپا شناخته مي شد و به بيان و تكنيك فوق العاده اي در اپرا دست يافته بود. از شواهد و قرائن پيداست كه همزمان با تكميل و اجراي ايل ترواتور، ايده هاي تماتيك و ملوديك لاتراوياتا در ذهن آهنگساز بوجود آمد و پس از موفقيت فوق العاده ي ايل تراواتور در رم، بلافاصله لاتراوياتا را براي اپراخانه ي لافنيچه ي ونيز نوشت.
فرانچسكو پياوه هم با همكاري تنگاتنگ با آهنگساز ليبرتوي استثنائي اي نوشت. به راستي زوج وردي و پياوه يكي از مهمترين همكاري ها در تاريخ اپرا محسوب مي شود كه به خلق آثاري چون: ارناني، آتيلا، مكبث، ريگولتو، سيمون بوكانرّا انجاميد.
مشكل اساسي اي كه در رابطه با لاتراوياتا وجود داشت و سبب بحث و جدل هايي با اربابان اپراخانه شد آن بود كه قصه ي اپرا نسبت به زمان اجراي آن معاصر بود و به صحنه آوردن ِ زندگي روزمره با لباس هاي عادي و غير تجملاتي در آن سالها كاري آوانگارد و غيرمعمول بود. در اين اپرا ديگر از شاهزاده و ديو و پري و صداي رعد و برق و فضاهاي اساطيري و قهرماني خبري نبود. همين نكته سبب شد تا بازيگران نتوانند درك درستي از نقششان داشته باشند و اعتماد به نفس خود را درباره ي اجراي اين اپرا از دست دادند. چيزي كه آنها آزار ميداداين بود كه در اين اپرا ديگر از لباس هاي پر زرق و برق و بازي هاي اغراق شده خبري نبود. آنچه به صحنه مي رفت، زندگي بود و زندگي.
بالاخره اپرا براي نخستين بار در تاريخ شش مارچ 1853 در لافنيچه ي ونيز به صحنه رفت و با شكست عجيب و غريبي روبرو شد.
صداي خواننده ي تنور كه نقش آلفردو را به عهده داشت به شدت گرفته بود. فليچه وارزي(Felice Varesi ) كه قبل از اين در اپراي مكبث با وردي همكاري كرده بود و نقش ژرمون، پدر آلفردو را بر عهده داشت، در صحنه به سردي ظاهر شد و به طرز گستاخانه اي نارضايتي خود را از نقشش اعلام داشت . عمده مسئله ي نارضايتي او اين بود كه به عنوان خواننده بزرگ و نامي باريتون در پرده ي دوم ظاهر مي شد. از همه بدتر و فاجعه تر ويولتا بود. ويولتايي كه با انصاف ترين تماشاچي ها هم نميتوانستند او را به عنوان فاحشه اي زيبا و بعدها مريضي رو به موت بپذيرند. سوپرانويي كوه پيكر و خوش صدا كه حركاتش در صحنه ي آخر،- جايي كه قرار است ويولتا در حال مرگ باشد- تماشاگران را به خنده و متلك گفتن و هو كشيدن واداشت.
اين شد كه تراژدي لاتراواياتا در نخستين اجراي خودش با خنده ي تماشاچيان پايان پذيرفت و اين شكست هرگز براي وردي قابل قبول نبود. اپرايي كه موسيقي اش را دوست ميداشت و پس از سالها اپرا ساختن به پيروزي اين اثر اطمينان داشت.
صبح روز بعد وردي به موتسيو- شاگرد، دستيار و دوست وردي- نوشت:
ديشب لاتراوياتا- يك ناكامي بزرگ. تقصير از من بود يا خوانندگان؟ زمانه خواهد گفت.
اين نامه بي شك يكي از مهمترين نامه هاي وردي است. وردي بعد تجربه ي آن همه فراز و نشيب در جهان اپرا خوب درك كرده بود كه نخستين تماشاچيان، آخرين داوران نيستند و زمانه نيز ثابت كرد كه لاتراوياتا يكي از مهمترين شاهكارهاي اوست.
موسيقي اين اپرا فوق العاده تصويري و بيانگرست . موسيقي اي سيال و به رسم اپراي ايتاليايي پر از ملودي ها و آرياهاي به ياد ماندني . موسيقي كه در لمحه اي بدون زمختي، توان آن را دارد كه فضايي فانتزي و شاد را به تراژيك ترين احوال تبديل كند. و رنگ آميزي و تصويرگريش مخاطب را به برقراري ارتباط با اثر واميدارد.

ماریا کالاس در نقش ویولتا که به اعتقاد بسیاری یکی از درخشانترین نقش های او بوده است.
صداي ماريا كالاس كه يكي از زيباترين آرياهاي اين اپرا در پرده ي دوم را اجرا كرده در اينجا ميتونيد دانلود كنيد.
Maria Callas - Amami Alfredo (La Traviata Act II) (Verdi)
یکشنبه نهم خرداد ماه ساعت سه بعد از ظهر(با اندکی تاخیر) کنسرتی با عنوان trio به سبک ایرانی توسط نوازندگان: مهرداد میرزایی(کمانچه) ، مهدی محمودآبادی (تار)و فرزان فولادی(تنبک و سازهای کوبه ای) در دانشکده هنر ومعماری اجرا شد. هرچند تعداد مدعوین و تماشاچیان زیاد نبود و سالن نیمه پر بود اما تماشاچیان به این علت که اغلب از دانشجویان موسیقی بودند اتمسفر ِ آکادمیک و خوبی را بوجود آورده بودند که بی شک در کار گروه اجرا تاثیر خوب گذاشته بود.چه بسیار کنسرت هایی که اجرا میشود با سالن های در حال انفجار و تماشاچی غیرعلاقه مند و مصرف کننده که از لحاظ هنری هیچ آفرینش مثبتی رخ نمی دهد. در هنرهای اجرایی که تماشاگر نقش فوق العاده مهم و تعیین کننده ای دارد ، هنرمند یک گروه اندک تماشاچی همراه و همدل را به جمع انبوهی که مصرف کننده اند و انرژی منفی متصاعد می کنند ترجیح میدهد.

قطعه نخست این کنسرت یکی از ساخته های مهرداد میرزایی با نام توازی ِ رد ِممتد ِدو چرخ ِ یکی گردونه اثری متفاوت و آوانگارد بود که با فکر پلی مدالیته ساخته و پرداخته شده بود.این ایده بی شک تحت تاثیر پلی تنالیته ای است که نخستین بار توسط استراوینسکی در باله پتروشکا مورد استفاده قرار گرفت و به این ترتیب است که پلی فونی در چند تنالیته رخ می دهد،بدون در نظر گرفتن هارمونی عمودی و چند صدا ی مختلف در چند تنالیته مختلف با هم شنیده می شوند که البته در نقاط تلاقی به هم مربوط و به وحدت می رسند. و آداپته شده ی این ایده با موسیقی ایرانی پلی مدالیته ای است که برای بیشتر ملموس شدنش توضیح میدهم که برای مثال : سازی در چهارگاه صدا میدهد و ساز دیگر همزمان در اصفهان.
تا جایی که نگارنده اطلاع دارد این ایده برای نخستین بار است که در موسیقی ایران مورد استفاده قرار می گیرد *و تجربه ایست که هرچند مانند بسیاری از ایده ها در موسیقی معاصر ایران از موسیقی غرب گرفته شده است اما جای کار دارد و همواره تجاربی از این دست که جسورانه است و به آکتیو بودن فضای موسیقی ایران کمک میکند و این حرکت کند موسیقی تجربی در ایران را سرعت میبخشد قابل احترام و ستایش است. چه بسیار دانشجویان موسیقی حتی در دوره های کارشناسی ارشد که تلاش و وقت خود را مینهند تا گروهشان صدای گروه عارف استاد مشکاتیان را بدهد . حال آنکه آثار این اساتید ضبط شده است و موجود و اجرای نت به نت این آثار بدون هیچ خلاقیتی ،حتی در مواردی با اشکال نه هیچ لطفی داردنه جز کار خلاقه و هنری محسوب میشود.حال این گروه که تا آنجا که اطلاع دارم همه از دانشجویان ترم دوم موسیقی هستند ، دست به چنین تجارب جسورانه میزنند جای تقدیر دارد و امیدوار کننده است.
اما درباره ی خود قطعه باید گفت:کاش در ارائه ی این ایده صبر و تامل بیشتری رخ می داد. البته نبودن امکانات ایده آل آهنگساز را دچار محدودیت کرده بود که خود آقای میرزایی هم در توضیحی که قبل از اجرای قطعه دادند به محدودیت و کم بودن تعداد سازها اشاره کردند.
اما برای خلق یک اثر هنری یک فکر و یک تئوری کافی نیست و یک موسیقی قبل از هر چیز باید موسیقی باشد.جای تئوری روی کاغذ است و موسیقی هرچند می تواند تجلی یک تئوری و ایده باشد اما با اصوات کار دارد و حداقلش این است که حس زیبایی شناختیِ صاحبش را ارضاء کند . در این قطعه کمانچه به صورت آوازی در دستگاه شور آغاز میکند و تار همزمان در بیات ترک صدا می دهد و به صورت بالارونده مدها تغییر میکنند و دشتی و چهارگاه و ماهور و بیداد همایون مدهایی هستند که به طور دو به دو با دو ساز کمانچه و تار اجرا می شوند و در تمام مدت دو صدای مختلف بدون داشتن وحدت و یگانگی شنیده می شوند و آوازی بودن اثر به دوگانگی اش می افزاید و ساز تنبک هم با ایده ای برگردان ریتم(از آخر به اول) آواز را اجرا میکند که با در نظر گرفتن تنبک ، سه گانگی عمیقی رخ می دهد که هیچ تلاقی ای ندارد و صدایی که شنیده می شوند سه صدا ی مختلف است که شاید بهتر باشد بگوئیم که پلی مدالیته ای رخ نمی دهد بلکه دو نوازنده در مدهای مختلف کنار هم بدیهه پردازی می کنند و به جای یک اثر ، دو صدای مختلف شنیده میشود.
به خاطر این اثر باید به مهرداد میرزایی تبریک گفت به خاطر جسارت و آفرینش هنری اش . این قطعه از ایراد و نقص بری نیست اما نمیتوان به خاطر پخته نبودنش ،ایده و جسارت ارائه اش را زیر سوال برد.
قطعه دوم هم ساخته ای دیگر از مهرداد میرزایی بود به نام خاطره ی یک عشق گمشده در پنج قسمت به همراه شعری از احمد شاملو، که آهنگساز شعر را به صورت دکلمه خواند و بعد گویی ترجمان موسیقیایی شعر ارائه شد.
این قطعه را میتوان بهترین قسمت اجرا دانست، که در آواز دشتی ساخته شده و بسیار تصویری و دراماتیک و از لحاظ ریتمیک و ساختار ملودیک بدیع و جالب بود. این قطعه با محوریت ساز کمانچه نوشته شده بود و نوازنده ی سازهای کوبه ای هم با استفاده ی افکتیو از تنبک،سنج،مقوا و دف پوست افتاده به تشدید فضای حسی و تصویری قطعه کمک فوق العاده ای کرده بود.
قطعه آخر هم اثری با نام وداع ساخته ی مهدی محمودآبادی بود که در توضیح قطعه آمد که روایتگر قصه ای از زندگی آهنگساز است . این اثر هم دارای شخصیت روایتگر و تصویریگر بود که در دستگاه نوا آغاز و به دستگاه چهارگاه مدلاسیون میکرد.
در آخر عنوان این کنسرت هم( trio به سبک ایرانی) در معرض انتقاد و درک نکردنی است. Trio تعریف مشخصی دارد که سبک پذیر و مکتبی نخواهد بود. هرجای دنیا سه ساز که کنار هم بنشینند تشکیل یک Trio را داده اند.
برای بیشتر آشنا شدن با این گروه جوان بیوگرافی مختصری را که در بروشور کنسرت آمده بود را در پایین می آورم.
مهرداد میرزایی (کمانچه)
آغاز یادگیری از سال هشتاد و چهار نزد استاد اردشیر کامکار- فراگیری اصول آهنگسازی نزد آقای مسعود سخاوت دوست- کسب مقام برگزیده ی بیست و دومین جشنواره موسیقی فجر-مقام نخست جشنواره موسیقی جوان – همکاری با گروه هبوط و شورانگیز و ...
مهدی محمودآبادی (تار)
آغاز فراگیری ساز تار از سال هفتاد و نه نزد اساتید محسن جمال کاظمی و حمیدرضا خبازی- فراگیری اصول تصنیف سازی نزد حمید رضا خبازی- همکاری با گروه های: آوای مهر،سایه سار و ...
فرزان فولادی (سازهای کوبه ای)
آغاز فراگیری تنبک از سال هشتاد و سه نزد اساتید : محمد اسماعیلی،امیر بابک رکنی ، نوید افقه و کامبیز گنجه ای- آغاز فراگیری ساز تار از سال هشتاد و شش نزد حمید خبازی و حسین مهرانی.
در آخر تذکر میدهم این یادداشت را نمیتوان نقد دانست بدان سبب که نقد تعریف مشخصی دارد و در رابطه با هنرهای اجرایی (که بنده به ضبط صوت و فیلم آن اعتقاد ندارم) نقد فوق العاده تخصصی تر و بی شک مشکل تر خواهد بود. در دنیای غرب که فرهنگ نقد وجود دارد و مجلات و روزنامه ها آثار هنری را نقد- به معنای واقعی کلمه- میکنند ،همواره کا رنقادان هنرهای اجرایی ارزش و مقام والاتری دارد و همگنان به دشواری و اهمیت کار این منتقدان اذعان دارند و بنده بی شک ادعای این را نمیکنم که منتقدی در هنرهای اجرایی هستم و چیزی که گذشت ، یادداشتی بود که نظرات شخصی در آن رفت و امکان وجود هر ایراد و مشکلی در آن هست. این پست را به فرزان فولادی و مهرداد میرزایی که میزبان بنده در این اجرا بودند تقدیم میکنم.
*در اپرای مولوی هم نوعی از پلی مدالیته ی بداهه استفاده شده. در دوئت ها . به طور مثال در دوئت مولانا و همسرش در خانه.
![]()
فیدلیو (Fidelio,op72 )
فیدلیو نام تنها اپرای باقیمانده از لودویگ وان بتهوون کبیر است.اپرایی در 2 پرده بر اساس متن ژان نیکولاس بویلی (Jean-Nicolas Bouilly) فرانسوی که لیبرتوی آلمانی آنرا ژوزف سونلایتنر(Joseph Sonnleithner)نگاشته شده است. اپرا داستان زنی بنام لئوناره(Léonore) را روایت میکند که به لباس مبدل و با نام جعلی فیدلیو وارد زندان سیاسی اسپانیا میشود تا شوهرش فلورستان(Florestan )را از مرگ نجات دهد.
مطمئناً داستان و نمایشنامه ی اپرا با موسیقی قدرتمندش متناسب و هم شان نیست ولی به احتمال زیاد روحیه ی قهرمانی و آزادیخواه شخصیت های اصلی داستان سبب جلب نظر بتهوون شده است.موسیقی این اپرا که در دوره ی میانی آهنگسازی بتهوون تصنیف شده است مانند سایر آثارش در این دوران دارای ویژگی های قهرمانانه و فضاهای غم واندوه شکوهمند است. در این اپرا مانند سایر موسیقی های آوازی بتهوون خوانندگان نیاز به تکنیک بالایی دارند.اساساً همانطور که اشاره شد موسیقی این اثر بر خلاف نمایشنامه اش بسیار قابل تامل و تاثیر گذار است و درین اثر هم ما متوجه سختگیری های بتهوون و تعهدش به اثر میشویم.

محتمل است سفارش تصنیف این اپرا در اوایل سال 1803 توسط امناوئل شیکانه در (Emanoel Schikaneder) که آخرین مدیر اپرای موتزارت بود برای تئاتر وین به بتهوون داده شده باشد اما قبل از اینکه بتهوون نسخه ای از موسیقی این اپرا را تسلیم کند قرارداد از طرف شیکانه در فسخ شد و رقیب او بارون براون (Baron Braun)مدیر هاف تئاتر وارد معامله شد و قرارداد جدید با بتهوون منعقد کرد. در ابتدا این اپرا در سه پرده تنظیم شده بود و بتهوون برای ساختن موسیقی این اپرا بسیار مشتاقانه و با پشتکار تلاش کرد و طرح اصلی آنرا (بنا به عادت همیشگی اش) هزاران بار تغییر داد. و بالاخره هنگامیکه شهر وین کاملاً تحت تصرف سربازان فرانسوی بود در تاریخ 20 نوامبر 1805 برای اولین بار اجرا شد. اغلب تماشگران افسران فرانسوی بودند و آنها نمیتوانستند داستانی اسپانیایی که کلماتش آلمانی بود را درک کنند بنابراین در سه شب اجرا ،این اپرا با شکست مواجه شد.
دوستان و اطرافیان بتهوون ناراحت و مایوس شدند و سعی داشتند اپرای مزبور را از شکست نجات دهند ، به همین خاطر بتهوون را تحت فشار قرار دادند تا در موسیقی اپرا تجدید نظر کند و پیشنهاد دادند ساختار سه پرده ای اپرا را تغییر داده و به دو پرده خلاصه اش کند،بالاخره آهنگساز پیشنهاد ها را پذیرفت و با کمک دوستش اشتفان وان برونینگ (Stephan von Breuning) اپرا را به دو پرده خلاصه کرد و خود آهنگساز اورتور بسیار زیبایی برای اپرا نوشت که امروزه آن اورتور بنام لئونور شماره سه شناخته میشود.پس از این تغییرات اپرا در 29 مارچ اجرا شد و به توفیق نسبی دست یافت ولی بتهوون پس از مشاجره ای با مدیر تماشاخانه آنرا تعطیل کرد.
این نسخه از اپرا تا سال 1814 در طاقچه آهنگساز خاک میخورد اما در آن سال باز در آن کاملا تجدید نظر کرد و گئورگ فردریخ ترایشتکه (Georg Friedrich Treitschk) درام شناس معروف زمان در متن آن تغییرات اساسی داد . این مرتبه مردم وین برای دیدن این اپرا غوغا کردند و آن را برای شروع فصل اپرا در هاف اوپر انتخاب نمودند. و در تاریخ بیست و سه می سال 1814 برای نخستین بار بنام فیدلیو (قبل از این تاریخ اپرا بنام لئونور نامیده میشد) اجرا شد و با استقبال فوق العاده ای روبرو شد و مقبولیت خاص و عام یافت. شوبرت 17 ساله در این اجرا از تماشاچیان بوده است و میگویند برای تهیه بلیط این اپرا مجبور شده کتابهای مدرسه اش را بفروشد. دراین اجرا دستیار بتهوون میشل اوملف (Michael Umlauf) به علت افزایش شدت ناشنوایی بتهوون اپرا را رهبری کرده است- او همان شخصی ست که سمفونی نهم بتهوون را بعدها رهبری میکند- نقش پیزارو (Pizarro) را یان میشل ووگل (Johann Michael Vogl) اجرا میکند. این شخص را ما به خاطر همکاریش با شوبرت میشناسیم.
جالب توجه است که بتهوون برای این اپرا در نسخه های مختلفش چهار اورتور نوشته است.که امروزه آنها را بنام های لئونور شماره1،2،3 و فیدلیو میشناسیم همه ی این اورتور ها زیبا و تحسین برانگیز است و ازمیان آنها لئونور شماره سه ،شاهکار بی بدیلی ست که حتی به خودی خود می تواند یک پوئم سمفونی یا حتی سمفونی دهی در یک موومان باشد،اما به قول منتقدی به علت اینکه این اورتور ده ها مرتبه هیجان انگیز تر از هر داستانی ست برای شروع اپرایی همچون فیدلیو که در صحنه های نخست از لحاظ متن سبک است متناسب نمی آید. به همین خاطر امروزه اورتور فیدلیو که مربوط به نسخه سال 1814 میباشد در ابتدای اپرا اجرا میشود و لئونور شماره سه بنا بر سنتی باقیمانده از گوست مالر عزیز (Gustav Mahler) بین پرده اول و دوم اجرا میشود که از لحاظ اتمسفر به پرده ی دوم نزدیکتر است.
برای خواندن خلاصه ی پرده های اول و دوم اپار از سایت ویکی پدیا اینجاکلیک کنید.

Maria Callas and Fidelio
ماریا کالاس-ایزدبانوی اپرا-در سال 1944 هنگامیکه یونان تحت تصرف سربازان نازی بود برای اولین در زندگی هنری خود این اپرا را در آتن اجرا کرد.خود ماریا کالاس درباره ی این اجرا می نویسد:" خواننده ی دیگری قرار بود نقش لئونر را اجرا کند اما این خواننده زحمتی برای آماده کردن این نقش به خود نداد و با شروع تمرین ها و آماده نبودن نقش اول ، از من تقاضا شد به جای او این نقش را اجرا کنم،از آنجا که کاملا به آن تسلط داشتم با کمال میل پذیرفتم."
کلیه نقدهایی که از این اجرا وجود دارد همگی گواه بر موفقیت اجرا و موفقیت ماریا کالاس است.
الکساندرو لالااونی مینویسد : ماریا کالو گروپولوس (در یونان با نام سابقش شناخته میشد) از استعداد تئاتری کم نظیری برخوردار است،صدای زیبا و موزیکالیته ی قوی او قابل ستایش است،اگرچه تکنیک صدایش هنوز به تعلیم و کار نیاز دارد تا کامل شود،با در نظر گرفتن سن کم و بی تجربگی او در اجرا آثار بزرگی چون فیدلیو باید به او به عنوان لئونور تبریک بگوئیم.
الویرا هیدالگو (معلم ماریا) در باره این اجرا سال ها بعد چنین مینویسد :
ماریا این نقش را مانند یک خواننده ی حرفه ای اجرا کرد،در واقع لئونور را بازی نکرد،ماریا خود لئونور بود.
همنطور که گفته شد این اپرا در آخرین سال اشغال یونان اجرا شد و بیشتر حاضرین افسران آلمانی بودند که هنوز پیروزی از آن خود میدانستند و از شکستی که در پیش داشتند آگاه نبودند.
ماریا در صحنه ای از نقش لئونور ،معشوق خود را با باز کردن زنجیر اسارت به
آزادی میرساند و آریایی که اجرا میکند چون پیامی از آزادی یونان ،چنان بر حاضران یونانی تاثیر میگذاردکه همه می ایستند و او را تشویق میکنند و بالاخره چند ماه پس از اجرای این اپرا در تاریخ دوازده اکتبر 1944 یونان آزاد میشود.
موفقیت ماریا کالاس یک شبه در تمام شهر آتن پخش شد و این شاید آغاز شهرت ماریا کالاس بزرگ بود.
منابع:
- کتاب مردان موسیقی نوشته ی والالس براک وی و هربرت واینستاک- ترجمه ی دکتر مهدی فروغ – انتشارات رودکی با همکاری انتشارات نگاه
- کتاب ستایش هنر ، ستایش عشق نوشته ی کاملیا مسیح – نشر ثالث
http://en.wikipedia.org/wiki/Fidelio
http://www.opera-guide.ch/opern_komponisten.php?uilang=en&first-letter=B

ابتدائی ترین چیزی که یک هنرجوی کاملا آماتور بایدبیاموزد چطور دست گرفتن ساز و به طور کلی طرز قرار گرفتن اجزای مختلف اندام نسبت به ساز است و این که بدن انسان درست و اصولی نست به ساز قرار بگیرد مسئله ی مهمی ست که به بهتر آموختن و اصولی آموختن هنرجو کمک شایانی میکند-(که البته این اصول و قواعد فقط برای راحت بودن بدن و بازده بیشتر است که منجر به سرعت مطلوب و تحمل ساعات زیاد و متوالی ساز زدن بدون آسیب دیدن و خسته شدن است.)- که اگر درین مورد از طرف استاد یا شاگردش اهمال کاری وتنبلی صورت بگیرد عواقب جبران ناپذیری دارد و چه بسا ماهیچه های مورد استفاده در نواختن آن ساز سفت شود یا دست ها بد حالت بگیرد که درین صورت هنرجو باید از خیر نوازندگی بگذرد چه در بسیاری موارد این اشتباه غیر قابل برگشت است و هنرجو درین حالت خیلی دشوار به سطوح بالا میرسد.
اما برخی از نوازندگان پس از آنکه به مرحله ای میرسند که نامشان را هنرمند میتوان گذاشت و به گویش خاص و شخصی خود در موسیقی میرسند برخی از اصول درباره وضعیت بدن نسبت به ساز که در کودکی از استادان خویش آموخته اند و چه بسا در حال به شاگردان خویش میاموزند فراموش کرده و در بعضی موارد به چیزهای مهمتری میاندیشند و حتی ممکن است حرکت یا فیگوری داشته باشند که به کلی ناقض آن اصول است.-(درین جا بحث جالبی وجود دارد،درباره ی نمایشی ساز زدن و تجلی ظاهری احساسات که درین مورد بعدها خواهم نوشت)- در مقابل برخی دیگر نوازندگان هستند که استایل زیبایشان کلاس درسی ست و اندام و حرکتشان الگوی بسیار مناسبی برای جویندگان است و فیگورها و حرکتشان میتوا ند منبع قابل اعتنا و قابل رجوعی باشد و درین موارد رجوع به آرشیو تصویری این نوازندگان توصیه میشود. بگذریم از همه این ها در این پست به معرفی نوازنده ای می پردازم که نخستین بار که اثر تصویری از او میدیدم شیفته ی استایلش شدم و اشتراکاتی بین خود و او یافتم و این فتح بابی بود برای دنبال کردن و آشنا شدن با نوازنده ی فوق العاده ای بنام الکسیس وایسنبرگ که هربرت وُن کارایان بزرگ اون رو یکی از بهترین نوازندگان دوران ما میدانست.

الکسیس وایسنبرگ /Alexis Weissenberg
الکسیس در بیست نهم ژولای 1929 در صوفیه ی بلغارستان به دنیا آمده است . کمتر از سه سال داشت که آموختن پیانو را با مادرش آغاز کرده، وی خانواده ی با فرهنگی داشته و فضای غالب خانه ی آنها فضای موسیقیایی بوده است و چند نفر ازاعضای خانواده اش در کنسرواتوار وین مشغول به تحصیل بودند
و میگویند sigh-reading پارتیتور کار معمول و متداول در خانواده ی او مانند تلویزیون دیدن برای خانواده های امروزی بوده است.دومین معلم او در پیانو یک دندانپزشک بسیار با نظم و انضباط بنام پانچو ولادیگروف بوده که سومین آهنگساز خوب و معروف آن روزگار بلغارستان به حساب می آمده. در سن هشت سالگی نخستین رسیتال خود را اجرا میکند و دربین آثار دیگر یک اتود از ساخته های خود را نیز مینوازد. مدتی پس از آن از ترس فاشیست ها او مادرش سعی میکنند از بلغارستان فرار کرده به ترکیه بروند اما گویا موفق نمیشوند و به اردوگاه یهودیان می افتند،هرچند اطلاع دقیقی از زندگی او در این اردوگاه ها ندارم اما پر واضح است در آن سن برو چه میگذرد و میدانیم بر سر تمام یهودیان در آن دوران بلاهای مشابهی آمده است. خودش میگوید سه چیز موجب دوام آوردنش بوده است "سکوت ،گریه و آواز" تنها سرگرمی و دلخوشی او در آن روزها آکاردئونی بوده است که از خاله اش هدیه میگیرد. پس از آن بالاخره به ترکیه فرار میکند و در سال 1945 هنگامی که شانزده ساله بوده به اسرائیل مهاجرت میکند. و همان سال به آکادمی موسیقی اورشلیم the Jerusalem Academy of Music میرود و در آنجا با اولگا سامروف، لئو کاستنبرگ، آرتور اشنبل و واندا لندووسکا دوره ی جدیدی از آموختن را شروع میکند و با ولادمیر هوروویتز آشنا میشود.رفتن او به اسرائیل بازخورد خوبی برای او داشت و سبب معرفی او به جهان موسیقی شد . الکسیس به تشویق و تعقیب ولادمیر هوروویتز در فستیوال لونتریت شرکت میکند و مقام نخست را کسب میکند.
نخستین عرض اندام او در آمریکا اجرای کنسرتو پیانو شماره سه اثر سرگئی راخمانینف به همراه ارکستر فیلادلفیا تحت رهبری جرج زل به سال 1947 است. از آن سال تا 1956 کنسرتهای متعددی را در آمریکا و اروپا میدهد پس از آن به پاریس میرود و تبعه فرانسه میشود و به مدت ده سال تا 1966از صحنه دور میشود و وقت خود را صرف مطالعه موسیقی و ارتقاع تکنیک پیانو میکند پس از آن در سال 1966 با رسیتالی در پاریس به صحنه باز میگردد و سال پس از آن کنسرتو پیانوشماره یک چایکفسکی را در برلین تحت رهبری هربرت فون کارایان بزرگ اجرا میکند و آنجا فون کارایان اعلام میکند که وایسنبرگ یکی از بهترین پیانیست های دوران ماست پس از آن سال تورها و کنسرت های زیادی را در سراسر جهان اجرا میکند عمده فعالیت های اجرایی و ضبطی مشهور او به سال های پس از 1966 مربوط میشود که هرکدام بهتر از دیگری میباشد.
وایسنبرگ به تمام تکنیک نوازندگان ماقبل خود مسلط شد و به یکی از تکنیکی ترین پیانیست ها تبدیل شد اما به گفته ی کارشناسان هرگز تا به امروز روز به نمایش تکنیک قائل نبوده است بلکه از تکنیکش تنها برای بیان موسیقی استفاده کرده است ،تفسیر او از آثار شوپن،شومان، راخمانینف،پروکفیف،باخ و لیست بی نظیر و دست نیافتنی و به غایت زیباست. در ضمن نوازندگی او معلم فوق العاده ای هم هست و در جاهای مختلف دنیا مسترکلاس هایی برگزار میکند و چند تن از شاگردان معروف او عبارتند از:سیمون مولیگان ، کیریل گریشتاین ، نازارنو کاروسی که نوازندگان بسیار خوب و نامی هستند.
دیسکوگرافی تقریبا کاملی از آثار وایسنبرگ به روایت سایت ویکپدیا به قرار زیر است:
یکی از پیانیست های جوان و موفق روزگار ما رومان رابینویچ1 است که علی رغم سن کم اش در زمره بهترین نوازندگان پیانو قرار گرفته است/چیزی که او را از سایر نوازندگان هم سن و سال خودش متمایز میکند حس خالص و تفسیر مطلقاً خاص او از قطعاتی است که اجرا می کند. حس خالص، حال یا هر چیزی که نامش را بگذاریم دلیل اصلی برتری یک نوازنده ی حرفه ای از یک نوازنده ی معمولی ست و این در هر سبک و نوعی از موسیقی صادق است در این باب شاهین فرهت می گفت سیصد نفر جوان نوازنده ، قبراق و همه با تکنیک که تمام آثار راخمانینف2 را از بر اند در فستیوالی شرکت میکنند و تنها یک نفرشان به مقام نخست دست می یازد و او کسی ست که حس قطعه ای را که مینوازد درک کرده و آن احساس در نوازندگی اش جاری ست. البته نقلی که ذکر شد به مضمون بود اما اگر شما هم فستیوال های مهمی که در رابطه با نوازندگی برگزار می شود را دنبال کنید در خواهید یافت که شاید مهمترین معیار برای انتخاب افراد نخست احساس است.
نخستین اجرایی که از پیانیست، رومان رابینویچ شنیدم قطعه ایسلام ای3 اثر میلی بالاکریوف4 بود. اجرایی عالی و دوست داشتنی.شاید احساس وارد داوری ام شده است اما بهترین اجرایی بود که از این قطعه شنیده بودم. این قطعه یکی از آثار تکنیکی در رپرتوار ساز پیانوست و بسیار مورد توجه و علاقه ی فراتس لیست5 بوده و غول هایی مثل هورو ویتز6 ، سیمون باره7 ، امیل گیلس8 ، اجرا هایی فوق العاده ای از این قطعه به جا گذاشته اند/
رابینویچ متولد تاشکند ازبکستان است و در دسامبر 1985 به دنیا آمده است و در 6 سالگی آموختن موسیقی را آغاز کرده ، وی در سن 9 سالگی به همراه خانواده اش به سرزمین موعود اسرائیل مهاجرت کرد. حقیقت این است که او خیلی زود وارد دنیای موسیقی حرفه ای شد و در 10 سالگی برای نخستین بار روی استیج کنسرت رفت / در پائیز همان سال یعنی سال 1995 11 کنسرت در 5 شهر آمریکا اجرا کرده است ./ او تنها 11 سال داشته که به همراه ارکستر فیلارمونیک اسرائیل به رهبری زوبین مهتا9 کنسرتو پیانوی ر مینور موتزارت را اجرا کرده و شاید بتوان گفت همین اجرا سکوی پرتاب و معرفی او به موسیقی حرفه ای جهان بوده است.
در همان سال انجمن فرهنگی آمریکا – اسرائیل کمک هزینه ی تحصیلی قابل توجهی را از سال 1996 تا سال 2006 به وی اختصاص می دهد. او تا کنون با اکثر ارکستر های مهم اسرائیل به عنوان سولیست اجرا کرده ارکستر هایی مثل ریشون- لیزیون ، هیفا ، راعانا.
او رپرتوار اجرایی وسیعی از باروک تا موسیقی مدرن دارد و در رزومه کاری خودش اجرا ها ، جوایز و مدارک بسیاری دارد که ذکر موردی آنها در این جا بی مورد است .

اما نکته جالب دیگر درباره او این که در کنار موسیقی نقاشی هم می کند که در بالا نمونه ای از آثار او خواهد آمد.
Roman Rabinovich /Rachmaninov/Islamey/Mily Balakirev/Franz Liszt/Vladimir Horowitz/Simon Barere/Emil Gilels/Zubin Mehta
عکس نقاشی از شبکه متزو (mezzo) برداشته شده است. در نوشتن این متن از منبع خاصی استفاده نشده.
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد...
درگذشت اسطوره ی سنتور نوازی استاد پرویز مشکاتیان را به همه ی اهالی موسیقی تسلیت میگویم.
اگر مایلید درباره ی این استاد بیشتر بدانید بروی لینک های زیر کلیک کنید.